غزل شمارهٔ ۲۰۱
چون صبح مجو طاقت آزار کس از ماکم نیست که ما را بهدر آرد نفس از ما
ما قافلهٔ بینفس موج سرابیمچندین عدم آنسوست صدای جرس از ما
مردیم به ضبط نفس و لب نگشودیمتا بوی تظلم نبرد دادرس از ما
عمریست در این انجمن از ضعف دوتاییمخلخال رسانید به پای مگس از ما
همت نزند گل به سر ناز فضولیرنگ آینه بشکست به روی هوس از ما
پر ناکس از این مزرعهٔ یأس دمیدیمبر چشم توقع مگذارید خس از ما
در گرد خیال تو سراغیست وگرنهچیزی دگر از ما نتوان یافت پس از ما
رنگ آینهٔ الفت گل هیچ نپرداختقانع به دل چاک شد آخر قفس از ما
ما را ننشانید کسی بر سر راهشبیدل تو پذیری مگر این ملتمس از ما