غزل شمارهٔ ۲۰۰
هرجا روی ای ناله سلامی ببر از مایادش دل ما برد به جای دگر از ما
امید حریف نفس سستعنان نیستما را برسانید به او پیشتر از ما
دل را فلک آخر به گدازی نپسندیدهیهات! چه بر سنگ زد این شیشهگر از ما
تا کی هوسآوارهٔ پرواز توان زیست؟یارب که جدا کرد سر زیر پر از ما؟
آیینه بهبر، غافل از آن جلوه دمیدیمجز ما نتوان یافت کسی را بتر از ما
بیپردگی آیینهٔ آثار غنا نیستعریانی ما برد کلاه و کمر از ما
گوهر ز قناعت گرهٔ طبع محیط استاز کس دل پر نیست فلک را، مگر از ما
کس آینه بر طاق تغافل نپسندداز خود نگرفتی خبر ای بیخبر از ما
ما را ز درت جرأت دوری چه خیال است؟صد مرحله دور است در این ره جگر از ما
تا حشر در این بزم محال است توان بردخلوت ز تو و عالم بیرون در از ما
عمریست وفا ممتحن ناز و نیاز استنی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما
زحمتکش وهمیم، چه ادبار و چه اقبالبیدل نتوان گفت شب از ما سحر از ما