گنج

غزل شمارهٔ ۲۰۰۹

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: البم۱۴ بیت
یک چشم حیرت است زسرتا به پا لبمیارب به روی نام‌که‌گردید وا لبم
تا چند پرسی از من آشفته حال دلچون ساغر شکسته ندارد صدا لبم
بال هوس ز موج‌ گهر سر نمی‌کشدچسبیده است بر دل بی مدعا لبم
لبریز حیرتم به‌کمالی‌که روزگارخشت بنای آینه ریزد ز قالبم
خواهی محیط فرض‌کن و خواه قطره‌گیردارد همین یک آبله از سینه تا لبم
آسان به شکر تیغ تو نتوان بر آمدنجوشد مگر چو زخم ز سر تا به‌ پا لبم
می‌ترسم از فراق بحدی گه گاه حرفدر خون تپم اگر شود از هم جدا لبم
افسون شوق زمزمه آهنگ جرات‌ستور نه‌ کجا حدیث وصال و کجا لبم
عمری‌ست عافیت کف افسوس می‌زندمن در گمان‌ که با سخن است آشنا لبم
غیر از تری چه نغمه ‌کشد ساز احتیاجموجی در آب ریخته است از حیا لبم
احرام پایبوس تو اقبال ناز کیستروید مگر ز پردهٔ برگ حنا لبم
گردون به مهر خامشی‌ام داغ می‌کندچون ماه نو مباد فتد کار با لبم
خمیازه هم غنیمت صهبای زندگی استیا رب چو گل کشد قدحی از هوا لبم
بیدل زبان موج‌گهر باب شکوه نیستگر مرد قدرتی تو به ناخن‌گشا لبم