غزل شمارهٔ ۱۹۹۹
با همه سرسبزی از سامان قدرت عاریامصورت برگ حنایم معنی بیکاریام
همچو شبنم کاش با خواب عدم میساختمجز عرق آبی نزد گل بر سر بیداریام
اشک شمع کشته آخر در قفای آه رفتسبحه را هم خاک کرد اندوه بیزناریام
هرکجا باشم کدورت جوهر راز من استچون غبار از خاک دشوار است بیرون آریام
عجز طاقت گر نباشد ناله پیش آهنگ کیستبیپر و بالی شد افسون جنون منقاریام
همچو گوهر خاک گردم تا کی از وهم وقاریک نفس کاش آب سازد خجلت خود داریام
قدردان وضع تسلیمم ز اقبالم مپرسموج یک دریا گهر فرش است در همواریام
شکر اقبال جنون را تا قیامت بندهایمآفتاب اوج عزت کرد بیدستاریام
غنچهٔ من از شکفتن دست ردّ بیند چرانا دمیدن هر چه باشد نیست بیدلداریام
وسعت مشرب برون گرد بساط فقر نیستدشت را در خانه پروردهست بیدیواریام
نیست بیدل ذرهای کز من تپش سرمایه نیستچون هوای نیستی در طبع امکان ساریام