غزل شمارهٔ ۱۹۹۸
یاد من کردی به سامانگشت ناز هستیامنام دل بردی قیامت کرد ساز هستیام
تخم عجزم پرتنک سرمایهٔ نشو و نماستسجدهای میدانم و بس نو نیاز هستیام
تنگ ظرفی احتیاطم ورنه مانند حباببحر میبالد زآغوش گداز هستیام
همچو شمعم هر نگه داغی دگر ایجاد کرداینقدر یارب که فرمود امتیاز هستیام
من هم از موهومی ساز نفس غافل نیامتاکجا خواهد دمید افسون طراز هستیام
صبحم و در پردهٔ شب زندگانی می کنمبینفس خوابیدهاست افسانه ساز هستیام
گر همه توفان شوم کیفیتم بیپرده نیستعشق درگوش عدم خواندهست راز هستیام
ای شرار رفته از خود پر به بیرنگی منازدیدهام رنگی که من هم بینیاز هستیام
سایه را بر خاک ره پیداست ترجیح عروجاینقدر من نیز بیدل سر فراز هستیام