غزل شمارهٔ ۱۹۵۷
عمرها شد نقد دل بر چشم حیران است وامآنچه مییابم به مینا میکنم تکلیف جام
از زبان بینواییهای دل غافل مباشغنچه چندین تیغ خونآلود دارد در نیام
حسرت لعلی که پرواز آشیان بیخودیستمیگشاید موج می بال نگاه از چشم جام
نالهام یارب چسان خاطرنشین او شودنامه خاموشی بیان، قاصد فراموشی پیام
هر چه دارد خانهٔ آیینه بیرنگ است و بسمحو افسون دلم، تمثال کو، حیرت کدام
رهنورد زندگی را سعی پا درکار نیستبعد ازین بر جا نشین و از نفس بشمار گام
تهمت آسودگی بر ما سبکروحان مبنداز صدا مشکل که گردد جلوهگر غیر از خرام
احتیاج ما هوس پیرایهٔ ابرام نیستموج در گوهر زبانها دارد اما محو کام
اعتبارات جهان آیینهدار کاهش استپهلوی خود میخورد نقش نگین از حرص نام
گر هوایی در سرت پیچیده است از خود برآخانهٔ ما آنسوی افلاک دارد پشت بام
عافیت خواهی قناعت کن به وضع بیکسیشمع این وبرانه فانوسی ندارد غیر شام
مورث کفران نعمت هم وفور نعمت استاز طبیعت توسنی میآرد آب بیلجام
یک تأمل وار هم کم نیست سامان حبابوای بر مغرور وهمی کز نفس خواهد دوام
نام را نقش نگین بیدل دلیل شهرت استبیشتر پرواز دارد نالهٔ مرغان دام