گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۶

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ام۱۲ بیت
سنگ راهم می‌خورد حرصی که دارد احتشامروز اول طعمه از جزو نگین‌ کرده‌ست نام
خانه روشن کرده‌ای هشدار ای مغرور جاهآنقدر فرصت ندارد آفتاب روی بام
پختگی نتوان به دست آورد بی‌سعی فناغیر خاکستر خیال شعله هم خام است خام
تا سخن باقی بود درد است صهبای‌کمالنیست غیر از خامشی چون صاف می‌گردد کلام
نامداران زخمی خمیازهٔ جمعیتندسخت محروم است ناسور نگین از التیام
ذلتی در پردهٔ امید هرکس مُضمر استکاسهٔ دریوزهٔ صیاد دارد چشم دام
بیخبر فال تماشا می‌زنی هشیار باششمع را واکردن چشم است داغ انتقام
به که ما و من به‌ گوش خامشی ریزد کسیورنه تا مژگان زدن افسانه می‌گردد تمام
طبع در نایابی مطلب سراپا شکوه استتا بود از می تهی لبریز فریادست جام
بر نیاید شبهه در ملک یقین از انقلابروز روشن سایه را با شخص نتوان یافت رام
فکر استعداد خود کن فیض حرفی بیش نیستصبح بهر عالمی صبح است و بهر شام‌، شام
همت آزاد را بیدل ره و منزل یکی‌ستنغمه را در جاده‌های تار می‌باشد مقام