گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵۴

موج ما را شرم دریای‌ کرمتا قیامت برنمی‌آرد ز نم
درکنار فطرت ما داد عشقلوح محفوظ نفهمیدن رقم
سطری از خط جین ما نگاشتسرنگونی بر نیامد از قلم
آسمانها سر به جیب فکر ماستتاکجا بار امانت برد خم
بی وجود آثار امکان باطل استپرتو خورشید می‌جوشد بهم
نیست موج و آب جز ساز محیطبر حدوث اینجا نمی‌چربد قدم
هم کنار گوهر آسوده‌ست موجدر بر آرام خوابیده است رم
جهل و آگاهی ز هم ممتاز نیستاین سر افزود آنچه زان سر گشت ‌کم
گردباد آسا درین صحرای وهممی‌دود سر بر هوا سعی قدم
امتحان‌ گر سنگ و گل بر هم زندفرق معدوم است در دیر و حرم
ذره تا خورشید معدوم است و بسمی‌خورد عرفان به نادانی قسم
بعد معنی ‌کسب مایی و تویی استقرب تحقیق اینکه می‌گویی منم
شخص حیرت مانع تمثال نیستمی‌کند آیینه داری‌ها ستم
عالمی را از عدم دور افکنداین من و مای به هستی متهم
بیدل از تبدیل حرف دال و نونشد صمد بیگانهٔ لفظ صنم