گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۵

همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنجِ خمار ماچه قیامتی، که نمی‌رسی ز کنار ما به کنار ما
چو غبار ناله به نیستان نزدیم گامی از امتحانکه ز خود گذشتن ما نشد به هزار کوچه دچار ما
چقدَر ز خجلت مدعا زده‌ایم بر اثر غناکه چو رنگ دامن خاک هم نگرفت خون شکار ما
همه را به عالم بیخودی قدحی‌ست از میِ عافیتسر و برگِ گردشِ رنگ بین چه خطی کشد به حصار ما
دل ناتوان به کجا برَد المِ تردد عاجزی؟که چو سبحه هر قدم اوفتد به هزار آبله کار ما
به سواد نسخهٔ نیستی، نرسید مشقِ تأملتقلمی به خاکِ سیاه زن، بنویس خطِ غبارِ ما
صفِ رنگِ لاله به‌هم شکن، میِ جامِ گل به زمین فکنبه بهار دامن ناز زن، ز حنای دست نگار ما
به رکابِ عشرتِ پرفشان، نزدیم دست تظلمیبه غبار می‌رود آرزو، نکشیده دامن یار ما
نه به دامنی ز حیا رسد، نه به دستگاهِ دعا رسدچو رسد به نسبتِ پا رسد، کف دست آبِله‌دارِ ما
چو خوش است عمر سبک‌عنان‌ گذرد ز ما و من آن‌چنانکه چو صبح در دمِ امتحان نفتد بر آینه بارِ ما
چمن طبیعت بیدلم ادب آبیار شکفتگیزده است ساغر رنگ و بو به دماغ غنچه بهار ما