غزل شمارهٔ ۱۹۳۸
بسکه افتادهست باغ آبرو نایاب گلذوق عشرت آبگردد تا کند مهتاب گل
زبن طلسم رنگ و بو سامان آزادی کنیدنیست اینجا غیر دامن چیدن از اسباب گل
هرزهگویی چند؟ لختی گرد خود گردیدنیشاخسار موج هم میبندد ازگرداب گل
هرکجا شمع جمال او نباشد جلوهگردیدهها تا جام صهبا دارد از مهتاب گل
بسکه خوبان از جمالت غرق خجلت مردهانددر چمن مشکل اگر آید به روی آب گل
از صلای ساغر چشم فرنگی مشربتبر لب زاهدکند خمیازه تا محرابگل
نوبهاری هست مفت عشرت ای سوداییانرشتهٔ ساز جنون را میشود مضراب گل
مست خاک ما کمینگاه بهار حیرتستبعد ازبن خواهد فشاند در ره احباب گل
راحت ما را همان پرواز بالین پر استدر نقاب اضطراب رنگ دارد خواب گل
در همه اوقات پاس حال باید داشتنننگ هشیاریست کز مستان کند آداب گل
شوخی اظهار آخر با مزاج ما نساختآتشی در طبع رنگ است و ندارد تاب گل
عمرها شد شوخی دیده خرامی کردهاممیکند از چشم من بیدل همان سیماب گل