گنج

غزل شمارهٔ ۱۹۰۲

چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگشکست بر رخ من آشیان طایر رنگ
صفای طبع به بخت سیاه باخته‌ایمز سایه آینهٔ ماهتاب ماست به زنگ
صدای پا نفروشد ز خویشتن رفتنشکست رنگ نمی‌خواهد اعتبار ترنگ
ز یاس قامت پیری به آه ساخته‌ایمکشیده‌ایم دلی درکمند گیسوی چنگ
کدام سنگ درین وادی از شرر خالیستشتابهاست‌ به خون خفتهٔ فریب درنگ
به قدر شوخی تدبیر خجلتست اینجاعصا مباد شود دستگاه کوشش لنگ
بهار حیرتم از عالم تقدس اوستبه‌ گلشنی‌ که منم رنگ هم ندارد رنگ
به قدر همت خود کسوتی نمی‌بینممباد جامهٔ عریانی‌ام بر آرد ننگ
گذشت عمر چو طاووس در پر افشانیدلی نجستم از آیینه خانهٔ نیرنگ
به عبرتی نگشودم نظر درین‌ کهسارکه سرمه میل نهان‌ کرده است در رگ سنگ
به مکتبی‌ که نوشتند حرف ما بیدلبه تار ناله صریر قلم شکست آهنگ