گنج

غزل شمارهٔ ۱۹

کسی در بندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجادو عالم یک درباز است و می‌جویم‌ کلید اینجا
سرا‌غ منزل مقصد مپرس از ما زمینگیرانبه سعی نقش پا راهی نمی‌گردد سفید اینجا
تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانیتوان‌ گر پای تا سر اشک شد نتوان چکید اینجا
ز گلزار هوس تا آرزو برگی به چنگ آردبه مژگان عمرها چون ریشه می‌باید دوید اینجا
تحیر گر به چشم انتظار ما نپردازدچه وسعت می‌توان چیدن ز  آغوش امید اینجا
ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفلچو شیر این سرکه‌ات از یکدگر خواهد برید اینجا
به دل نقشی نمی‌بندد که با وحشت نپیونددنمی‌دانم‌ کدامین بی‌وفا آیینه چید اینجا
مرا از بی‌بری هم راحتی حاصل نشد، ورنهبهار سایه‌ای رنگین‌تر از گل داشت بید اینجا
گواه‌ کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانیکفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا
کفن در مشهد ما بینوایان خونبها داردز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا
هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدلتو هم‌ گر گوش داری ناله‌ای خواهی‌ شنید اینجا