غزل شمارهٔ ۱۸۷۱
یارب از سرمنزل مقصد چه سان یابم سراغدیده حیرانست و منبیدستو پا، دل بیدماغ
غیرت بیدستوپاییهای شخص همتمهرکه را سوزد نفس، میبایدم گردید داغ
دل اگر روشن شود غفلت نمیگنجد به چشمآنچه نتوان دید تاریکیست در نور چراغ
زشت هم از قرب خوبان موج خوبی میزندخار را جوهر کند آیینهٔ دیوار باغ
از سبکروحان گرانجانیستگر ماند اثربویگل هرجا رود با خویش بردارد سراغ
ساغر فطرت به گردش گر نیاید گو میانیستیم بوی جنون هم بهر سامان دماغ
کرد آگاهم ز سور و ماتم این انجمندر بهار آواز بلبل، در خزان بانگکلاغ
بیتپیدن نیست ممکن وضع ایجاد نفسای ز اصلکار غافل، زندگی آنگه فراغ؟
سوختن آماده باش آگاهیت غفلت دمیدصبح خود را شام کردی شام میخواهد چراغ
اختلاف وضعها بیدل لباسی بیش نیستورنه یکرنگاست خون در پیکر طاووس و زاغ