غزل شمارهٔ ۱۸۵۳
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظجز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ
داغ محرومی همان بند غرور سروریستشمع را غیر از غم جانکاهی از افسر چه حظ
در هوای برگ گل شبنم عبث خون میخوردخواب چون نبود نصیب دیده از بستر چه حظ
گریهات رنگی نبست از دیدهٔ حیران چه سودبی می از کیفیت خمیازهٔ ساغر چه حظ
کسب دانش سینهٔ خود را به ناخن کندن استمیکنند آیینه های ساده از جوهر چه حظ
ظلم بر ابله ز منع کامرانیها مکنغیر جوع و شهوت از دنیا بهگاو و خر چه حظ
رغبت و نفرت بهشت و دوزخ انشا میکندتشنگی میباید اینجا ورنه از کوثر چه حظ
دادهایم از حاصل اسباب جمعیت به بادمرغ ما را جز پریشانی ز بال و پر چه حظ
ای که میخواهی چراغ محفل امکان شویغیر ازین کز دیده ات آتش چکد دیگر چه حظ
لذت دنیا نمیارزد به تلخیهای مرگکام زهر اندودهای ترغیبت از شکر چه حظ
جام قسمت بر تلاش جستجو موقوف نیستاز نصیب خضر جز حسرت به اسکندر چه حظ
چون کمان می بایدت با گوشهٔ تسلیم ساختخانهدار وهم را از فکر بام و در چه حظ
حسن بیرنگی اثر پیرایهٔ تمثال نیستگر کنی آیینه از خورشید روشنتر چه حظ
بیدل از ژولیده مویی طبع مجنون تراگر نباشد دود سودای کسی در سر چه حظ