غزل شمارهٔ ۱۸۵۱
گشتم از بیدست و پاییها به خشک و تر محیطکشتی از تسلیم پیدا کرد ساحل در محیط
قاصدان شوق یکسر ناخدایی میکنندموجها دارد ز چشمم تا در دلبر محیط
دل به هر اندیشه فال انقلابی میزندمیکند از هر نسیمی نسخهٔ ابتر محیط
گر چنین افسردگی جوشد زطبع روزگاررفته رفته میخزد در دیدهٔ گوهر محیط
شوخی برگ نگه در دیدهٔ آیینه نیستهمچو گوهر موج ما را گشت چشم تر محیط
طبع چون ممتاز اعیان شد وطن هم غربتستمیکند حاصل گهر گرد یتیمی در محیط
هر قدر ساز تعلق بیش، وحشت بیشترمیگشاید در خور امواج بال و پر محیط
شفقت حال ضعیفان بر بزرگان ننگ نیستخار و خس را همچو گل جا میهد بر سر محیط
چون به عزلت خو گرفتی فکر آزادی خطاستآب گوهر گشته نتواند شدن دیگر محیط
چشم حیران مرا آیینهای فهمیده استدر طلسم گوهر من نیست بیلنگر محیط
محرم او کیست، گرد خویش میگردیده باشحلقهای دارد ز گردابت برون در محیط
دستگاه مستی ارباب معنی باده نیستبیدل از چشم تر خود میکشد ساغر محیط