غزل شمارهٔ ۱۸۵۰
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیطسعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط
غیر بیکاری چه میآید ز دست مفلساننیست جز بر ناتوانی پیکر لاغر محیط
بهرهٔ آسایش دانا ز گردون روشن استاز حباب و موج دارد بالش و بستر محیط
صاف طبعان را به پستی مینشاند چرخ دونبا همه روشندلی درد است گوهر در محیط
کرد دل را پایمال آرزو سعی نفسموج آخر از هوا افتاد غالب بر محیط
هرکسی را در خور اسباب تشویش است و بساز هجوم موج بر خود میکشد لشکر محیط
عالمی را میکشی زیر نگین اعتبارگر شوی بر آبروی خویش چون گوهر محیط
قابل تحریر اشکم نیست طومار دگرصفحه واری شاید از توفان کند مسطر محیط
عزت و خواری غبار ساحل تمییز ماستورنه از کف فرق نگرفته است تا عنبر محیط
بیندامت نیست هستی هر قدر بالد نفسموج تا باقیست دستی میزند بر سرمحیط
بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نیامکشتی ما چون صدفگیرد به سرکمتر محیط