غزل شمارهٔ ۱۸۴۷
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیضقانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض
بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچقانون این بساط ندارد نوای فیض
از صبح این چمن نکشی ساغر فریبخمیازه موج میزند از خندههای فیض
نام کرم اگر شنوی در جهان بس استاینجا گذشته است ز عنقا همای فیض
حشر هوس ز شور کرم گرد میکندامن است هرکجا بهمیان نیست پایفیض
اقبال ظلم پایه بهاوجی رسانده استکانجا نمیرسد ز ضعیفی دعای فیض
چشمت ز خواب باز نگردیده صبح رفتترسم زگریه وانکشی خونبهای فیض
گرد حقیقتی به نظر عرضه میدهندتا چشم کیست قابل این توتیای فیض
از دود آه منصب داغ جنون بلندگلزار غیر ابر ندارد لوای فیض
عمریست درکمینگه ساز خموشیامچین کرده است ناله کمند رسای فیض
آخر بهخواب مرگ کشد صبح پیریتافسون لغزش مژه دارد صفای فیض
آغوش صبح میکند اینجا وداع شببیدل بقدر نفی تو خالیست جای فیض