گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۴۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرقص۱۵ بیت
گرفته اشک مرا دیده تا به دامان رقصچنین‌ که داد ندانم به یاد مستان رقص
شرار خرمن جمعیت‌ است خود سریتغبار را چو نفس می‌کند پریشان رقص
اگر ز بزم جنون ساغرت به چنگ افتدچو گرد باد توان کرد در بیابان رقص
طرب‌ کجاست درین محفل ای خیال ‌پرستکه نغمه غلغلهٔ محشر است و توفان رقص
درین ستمکده‌ گویی دگر نمی‌باشدسر بریدهٔ ما می‌کند به میدان رقص
ز اضطراب دل‌، اهل زمانه بی خبرندبود تپیدن بسمل به پیش طفلان رقص
فضولی آینهٔ دستگاه‌ کم ظرف استبه ‌روی بحر کند قطره وقت باران رقص
ز خود تهی شو و شور جنون تماشا کنبه‌ کام دل نکند ناله بی‌ نیستان رقص
گشاد بال درین تنگنا خجالت داشتشرار ما به دل سنگ‌ کرد پنهان رقص
نفس به ذوق رهایی است پر فشان خیالو گر نه ‌کس نکند در شکنج زندان رقص
مگر به باد فروشی غبار ما ورنهز خاک راست نیاید به‌ هیچ ‌عنوان رقص
مکن تغافل اگر فرصت نگاهی هستشرار کاغذ ما کرده است سامان رقص
به اعتماد نفس اینقدر چه می‌نازیبه اشک صرفه ندارد به ‌دوش مژگان رقص
به این ترانه صدای سپند می‌بالدکه تا ز خود نتوان رست نیست امکان رقص
تپش ز موج‌ گهر گل نمی‌کند بیدلنکرد اشک من ‌آخر به‌ چشم حیران رقص