غزل شمارهٔ ۱۸۴۲
از قناعت خاک باید کرد در انبان حرصآبرو تا کی شود صرف خمیر نان حرص
هیچ دشتی نیست کز ریگ روان باشد تهیبر نمیآید حساب از ریزش دندان حرص
هر طرف مژگان گشایی عالم خمیازه استاز زمین تاآسمان چاک است در دامان حرص
دعوت فغفور ماتمخانه کرد آفاق راموکشی زایل نشد ازکاسههای خوان حرص
ای حریصان رحم بر احوال یکدیگر کنیدآب شد سعی نفس جان شما و جان حرص
تا به کی باشد کسی سودایی سود و زیانتخته میگردد به یک خشت لحد دکان حرص
عالمی اسباب بر هم چید و زین دریا گذشتتا نفس داری تو هم پل بند از سامان حرص
خاک هم از شوخی ابرام دام آسوده نیستاز تصنع کیست پوشد چشم بیمژگان حرص
تا نبندی سنگ بر دل از تقاضای طلبمعنی دل چیست نتوان یافت در دیوان حرص
گه غم یعقوب وگه ناز زلیخا میکشیمیوسف ما را که افکند آه در زندان حرص
مردگان را نیز سودای قیامت در سر استزنده میدارد جهانی را همین احسان حرص
خواه برگنج قناعت خواه در قصر غناروزکی چند است بیدل هرکسی مهمان حرص