غزل شمارهٔ ۱۸۴۰
بیخلل نگذاشت گل را صنعت اجزای خویشبهر مینا سنگها زد کوه بر مینای خویش
هرزه باید تاخت عمری در تلاش عافیتتا توان از سیر زانو تیشه زد بر پای خویش
هر نفس آوارهٔ فکر کنار دیگریمقطرهٔ ما را هوس نگذاشت در دربای خویش
عالم انس از فراموشان وحشت مشربیستگردباد این گل به سر زد آخر از صحرای خویش
بار نومیدی به دوشم همچو شمع افتاده استباید ای یاران سر افکندن ز گردنهای خویش
تا بر آید از فشار تنگی این انجمنهرکه هست از خویش خالی مینماید جای خویش
دل هزار آیینه روشن کرد اما پینبردفطرت بینور ما بر معنی پیدای خویش
رفتهایم از خویش و حسرتها فراهم کردهایمعالم طول امل جمع است در شبهای خویش
هر کجا خواهی رسید امروز در پیش و پس استوای بر تو گر نباشی محرم فردای خویش
رنگ و بو چون غنچهات آخرگریبان میدرداین قباها تنگ نتوان دوخت بر بالای خویش
صد قیامت گر بر آید بر نخواهد آمدنعاشق از ذوق طلب، معشوق از استغنای خویش
بیدل از افسانهات عمریست گوشم پر شدهستیک نفس تن زن که ازخود بشنوم غوغای خویش