غزل شمارهٔ ۱۸۱
تجدید سِحرکاریست در جلوهزار عنقاصدگردش است و یک گل رنگِ بهار عنقا
هرچند نوبهاریم یا جوش لالهزاریمباغ دگر نداریم غیر از کنار عنقا
سطری نخواند فطرت از درسگاه تحقیقتقویمها کهنکرد امسال و پار عنقا
آیینه جز تحیر اینجا چه نقش بندداز رنگ شرم دارد صورتنگار عنقا
تسلیم عشق بودن مفت است هرچه باشدما را چهکار و کو بار در کار و بار عنقا
شهرتپرستی وهم تا چند باید اینجانقش نگین رها کن ای نامدار عنقا
همصحبتیم و ما را از یکدگر خبر نیستعنقا چه وانماید گر شد دچار عنقا
نایابی مطالب معدوم کرد ما رادیگر کسی چه یابد در انتظار عنقا
مرگ است آخر کار عبرتنمای هستیغیر از عدم که خندد بر روزگار عنقا
زیر پرند گردون، رسواست خلق مجنونعریانیِ که پوشد این جامهوار عنقا
گفتیم بینشانی رنگی به جلوه آردما را نمود بر ما آیینهدار عنقا
در خاکدان عبرت، غیر از نفس چه داریم؟پُر روشناست بیدل شمع مزار عنقا