غزل شمارهٔ ۱۸۰
در بیزری ز جبههٔ اخلاق چین گشاهرچند آستین گره آرد، جبین گشا
از سایلان، دریغ نشاید تبسمتگیرم کفت تهیست، لب آفرین گشا
آب حیات جوی جسد، جوهر سخاستراه تراوشی چو ظروف گلین گشا
منعم اگر به تنگی خلق است ناز جاهچیندارتر ز نقش نگین، آستین گشا
گر لذت از مآل حلاوت نبردهایباری ز اشک شمع سر انگبین گشا
افسانههای بیژن و رستم، به طاق نهگر مرد قدرتی، دلت از بند کین گشا
حیف است طبع مرد ز غیبت قفا خوردیاران حذر کنید ز حیز سرینگشا
باغ و بهار، بستهٔ سیر تغافلیستمژگان به هم نه و نظر دوربین گشا
از نقب سنگ، نقش نگین فتح باب یافتای نامجو! تو هم ره زیرِ زمین گشا
تحقیق هر قدر دهدت مهلت نفسگوهر به سوزن نگه واپسین گشا
بیدل به هرچه عزم کنی، وصل مقصد استاینجا نشانههاست، تو شست از کمین گشا