غزل شمارهٔ ۱۸۰۷
هرگه روم از خویش به سودای وصالشتوفان کند از گرد رهم بوی خیالش
خواندند بهکوثر ز لب یار حدیثیاز خجلت اظهار عرقکرد زلالش
رنگیکه دمید از چمن وحشت امکانبستند همان نامهٔ پرواز بهبالش
از کلفت آیینهٔ عشاق حذر کنبر جلوه اثر میکند افسون ملالش
عمری که ز جیبش شرر خسته نخنددبگذار که پامال کند گردش مالش
تحریک زبان صرفهٔ بیمغز نداردسررشتهٔرسواییکوس است دوالش
درویش همان قانع آهنگ خموشیستهمکاسهٔ چینی نتوان یافت سفالش
کلکی که به سر منزل معنیست عصایمصد شمع توان ریختن از رشتهٔ نالش
از مکر فلک اینهمه غافل نتوان زیستچین حسدی هست در ابروی هلالش
بیدل به قفس کردهام از گلشن امکانرنگیکه نه پرواز عیانست و نه بالش