گنج

غزل شمارهٔ ۱۸۰۳

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: لش۱۰ بیت
من و پرفشانی حسرتی ‌که ‌گم است مقصد بسملشز صدای خون برسی مگر به زبان خنجر قاتلش
ستم است ذوق گذشتنت ز غبارکوچهٔ عاجزیاثری اگر نکشد به خون ز شکست آبله‌کن‌گلش
به هزار یاس ستم کشی زده‌ایم بر در عافیتچو سفینه‌ای‌ که شکستگی فکند به دامن ساحلش
خوشت‌ آنکه خط به فنون‌ کشی سر عقل غره به خون‌ کشیکه مباد ننگ جنون‌ کشی ز توهم حق و باطلش
به شهید تیغ وفاکرا رسد ازهوس دم همسریکه‌گسیخت منطقهٔ فلک ز شکوه زخم حمایلش
دل ذره و تب جستجو سر مهر و گرمی آرزوچه هوس ‌که تحفه نمی‌کشد به نگاه آینه مایلش
به خیال آینهٔ دل از دو جهان ستمکش خجلتمبه چه جلوه‌ها شبخون برم که نفس‌کشم به مقابلش
به هوای مطلب بی‌نشان چو سحر چه واکشم از نفسکه ز چاک پیرهن حیا عرقیست‌در دم سایلش
نه سری‌که ساز جنون‌کنم نه دلی‌که نالم و خون کنممن بینوا چه فسون‌کنم‌که رود فرامشی از دلش
کسی از حقیقت بی‌اثر به چه آگهی دهدت خبربه خطی‌ که وا نرسد نظر بطلب ز نامهٔ بیدلش