غزل شمارهٔ ۱۷۹۶
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغشبس است از موج خون بیگناهان جوهر تیغش
به آیینیکه شاخگل هجوم غنچه میآردچرا خونم حمایل نیست یا رب در بر تیغش
محبت گر دلیلت شد چه امکانست نومیدیکف خون هم بجایی میرساند رهبرتیغش
به صد تسلیم میباید رضا جوی قدر بودنچو ابرو بر سر چشمست حکم لنگر تیغش
به بال طایر رنگ از رگگل رشته میباشدرهایی نیست خونمرا ز دام جوهرتیغش
اگر خورشید در صد سال یک لعل آورد بیرونبدخشانها به یک دم بشکفاند جوهر تیغش
خطی از عافیت در دفتر بسمل نمیگنجدمزن بر صفحهٔ دلهای ما جز مسطر تیغش
به حسرت عالمی بیتاب رقص بسمل است اماکه دارد آنقدر خونی که گردد زیور تیغش
دماغ دستاز آب،خضر شستنبرنمیدارمبلند است از سرم صد نیزه موج گوهر تیغش
درین میدان مشو منکر تلاش ناتوانان رامهنو هم سری میآرد آخر بر سر تیغش
چه مقدار آبرو سامان کند خون من بیدلبه دریا تر نمیگردد زبان اژدر تیغش