غزل شمارهٔ ۱۷۸۵
دل دیوانهای دارم به گیسوی گرهگیرشکه نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش
ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم منسرتسلیم تا ننهد به بالین پر تیرش
تو در بند خودی قدر خروش دل چه میدانیکه آواز جرس گمگشتگان دانند تاثیرش
مگو افسرد عاشق گر نداری پای جولانیچوگل صد رنگ پرواز است زیر بال تغیرش
مآل کار غفلتهای ما را کیست دریابدکه همچون خواب مخمل حیرت محض است تعبیرش
سفال و چینی این بزم بر هم خوردنی داردتو از فقر و غنا آمادهکن ساز بم در زیرش
غبار صیدم از صحرای امکان رفتهام اماهنوز از خون من دارد روانی آب شمشیرش
تماشاگاه صحرای محبت حیرتی داردکه باید در دل آیینه خفت از چشم نخجیرش
اثر پروردهٔ ذوق گرفتاری دلی دارمکه بالد شور زنجیر از شکست رنگ تصویرش
دم پیری فسردن بر دل عاشق نمیبنددتب شمع محبت نشکند صبح از تباشیرش
جوانیهای اوهامت به این خجلت نمیارزدکه چون نظاره خمگردیدن مژگانکند پیرش
مپرس از ساز جسم و الفت تار نفس بیدلجنون داردکف خاکیکه من دارم به زنجیرش