غزل شمارهٔ ۱۷۸۳
مکش دردسر شهرت میفکن بر نگین زورشبرای نام اگر جان میکنی مگذار در گورش
تلاش منصب عزت ندارد حاصلی دیگرهمین رنج خمیدن میکند بر دوش مزدورش
خیالات دماغ جاه تا محشر جنون داردبپرس از موی چینی تا چه در سر داشت فغفورش
محالست این که کام تشنهٔ دیدار تر گرددز موسی جمعکن دل آتش افتادهست در طورش
به ذوق امتحان ملک سلیمان گر زنی بر همنیابی سرمهواری تا کشی در دیدهٔ مورش
همه زین قاف حیرت صید عنقا میکنیم اماهنوز از بینیازی بیضه نشکستهست عصفورش
به عبرت عمرها سیر خرابات هوس کردمجنون میخندد از خمیازه بر مستان مغرورش
به اظهار یقین رنج تکلف میکشد زاهدازین غافل که انگشت شهادت میکند کورش
سراغگرد تحقیقی نمیباشد درین وادیسیاهی میکند خورشید هم من دیدم از دورش
نمیدانم چه ساغر دارد این دوران خودراییکه در هر سر خمستان دگر میجوشد از شورش
گزند ذاتی از بنیاد ظالمکم نمیگرددبه موم از پردهٔ زنبور نتوان برد ناسورش
به این شوریکه مجنون خیال ما به سر داردمبادا صبح محشر با نفس سازند محشورش
به یاد صبح پیریکمکم از خود بایدم رفتنز آه سرد محمل بستهام بر بویکافورش
فلک هنگامهٔ تمثال زشتیهای ما داردز خودبینی استگر آیینهٔ ما نیست منظورش
انالعشقی است سیر آهنگ تارتردماغیهاتو خواهی نغمهٔ فرعونگیر و خواه منصورش
دگر مژگانگشودی منکر اعمی مشو بیدلکه معنیهاست روشن چون نقط از چشم بینورش