غزل شمارهٔ ۱۷۷۴
متاع هستیی دارم مپرس از بود و نابودشبه صد آتش قیامت میکنی گر واکشی دودش
به فهم مدعای حسرت دل سخت حیرانمنمیدانم چه میگوید زبان عجز فرسودش
شبستان سیهبختی ندارد حاجت شمعیبس است از رنگ من آرایش فرش زر اندودش
به تقلید سرشکم، ابر شوخی میکند اماز بس کم مایگی آخر فشاری میدهد جودش
سلامت آرزو داری برو ترک سلامت کنبه ساحل موج این دریا شکستن میبرد زودش
نپنداری ز جام قرب زاهد نشئهای دارددلیل دوری است اینها که در یاد است معبودش
خیال اندود هستی نقش موهومی که من دارمبه صد آیینه نتوان کرد یک تمثال مشهودش
به زلفت شانه دستی میزند اما نمیداندکز افشاندن نگردد پاک دامان دل آلودش
درین محفل رموز هیچکس پنهان نمیماندسیاهی خوردن هر شمع روشن میکند دودش
به هر بیحاصلی بیدل زیانکاران الفت رابضاعت دست افسوسست گر بر هم توان سودش