غزل شمارهٔ ۱۷۶۶
آیین خود آرایی از روز الست استشدل تحفه مبر آن جا کایینه به دست استش
نخجیر فنا غیر از تسلیم چه اندیشددر رنگ تو پردازد تیری که به دست استش
توفان کشاکشها وضع نفس است اینجاما ماهی آن بحریم کاین صورت شست استش
هرگه نسق هستی موصوف نفس باشددر بند چه بند استش در بست چه بست استش
موضوع خیالات است آرایش این محفلچون آینه عنقایی نی بود و نه هست استش
برکوس و دهل نتوان بنیاد سلامت چیددنیا گلهای دارد کاین شور شکست استش
هر چند زمینگیریست جز نعل درآتش نیستمانند سپند اینجا هر آبله جست استش
سر در قدم اشکم کاین شیشه به سنگ افکنبیمنت خودداری لغزیدن مست استش
بیمایگی فقرم تهمتکش هستی ماندکم سایگی دیوار برگردن پست استش
چون نقش نگین بیدل پا درگل آفاتیمهر چند بنای ما سنگ است شکست استش