غزل شمارهٔ ۱۷۵۴
چند نشینی به کلفت دل مأیوسهمچو دویدن به طبع آبله محبوس
ای نفس از دل برآر رخت توهمخانهٔ آیینه نیست عالم ناموس
ریخت ندامت به دامنم دل پر خونآبلهای بود حاصل کف افسوس
سرکشی از طینتم گمان نتوان بردنقش قدم کس ندید جز به زمینبوس
دامن شب تا به کی بود کفن صبحبه که برآیی ز گرد کلفت ناموس
ناله در اشک زد ز عجز رساییآب شد این شعله از ترقی معکوس
صد چمن امید لیک داغ فسردننامهٔ رنگم که بست بر پر طاووس؟
آتش دیر از هوای عشق بلند استگبر نفس غرهٔ دمیدن ناقوس
چیست مجاز انفعال رمز حقیقتجلوه عرق کرد گشت آینه محبوس
بیدل، اگر دست ما ز جام تهی شدپای طلب کی شود ز آبله مأیوس