غزل شمارهٔ ۱۷۵۲
بیتأمل در دم پیری مده بیرون نفساز کتاب صبح مگذر سرسری همچون نفس
جسم خاکی دستگاه معنی پرواز توستراست کن چندی درین خم همچو افلاطون نفس
گر نیاید باورت از حیرت آیینه پرسصبح ما را نیست شام ناامیدی چون نفس
ای حباب از آبروی زندگی غافل مباشچون گهر دزدیدنی دارد در این جیحون نفس
گردبادست اینکه دارد جلوه در دشت جنونیا ز تنگی میتپد در سینهٔ مجنون نفس؟
بسکه زین بزم کدورت در فشار کلفتمغنچهوارم برنمیآید ز موج خون نفس
آه از شام جوانی صبح پیری ریختندآنچه میزد بال عشرت میزند اکنون نفس
شعلهای دارد چراغ زندگی کز وحشتشدر درون دل تمنا میتپد بیرون نفس
فیضها میباید از حرف بزرگان گل کندصبح روشن میشود تا میزند گردون نفس
خامشی دارد به ذوق عافیت تقلید مرگتا به کی بندد کسی بیدل به این مضمون نفس