غزل شمارهٔ ۱۷۴۳
بیپردگی کسوت هستی ز حیا پرساین جامه حریر است ز عریانی ما پرس
آه است سراغ نم اشکی که نداریمچون گم شود آیینهٔ شبنم ز هوا پرس
اسرار وفا منحصر کام و زبان نیستچون سبحه ز هر عضو من این نکته جدا پرس
از مجمل هر چیز عیان است مفصلکیفیت ابرام هم از دست دعا پرس
مستقبل امید دو عالم همه ماضی استاین مسئله بر هرکه رسی رو به قفا پرس
عالم همه آوارهٔ پرواز خیال استسرمنزل این قافله از بانگ درا پرس
جز تجربهٔ سنگ محک عیب و هنر نیسترمز کرم و خسّت مردم ز گدا پرس
ای همت دونان سبب حاصل کامتتدبیر گشاد گره از ناخن ما پرس
واماندگی از شش جهت آغوش گشودهستراهی که به جایی نرسد از همه جا پرس
در گرد تک و پوی سلف ناله جنون داشتدل گفت سراغ همه بیصوت و صدا پرس
بیدل به هوس طالب عنقا نتوان شدتا گم شدن از خویش ره خانهٔ ما پرس