غزل شمارهٔ ۱۷۴
اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی راسر وگردن مگر ظاهرکند درد جدایی را
ز بیدردی جهان غافل بُوَد از عافیتبخشیچه داند استخوان نشکسته قدر مومیایی را
کشاکشها نفس را ازتعلق برنمیآردز هستی بگسلمکاین رشته دریابد رسایی را
زفکر ما و من جستن تلاشی تند میخواهدمکن تکلیف طبع این مصرع زورآزمایی را
نوایی نیست غیراز قلقل مینا درین محفلنفس یک سر رهین شیشهسازانگشت نایی را
که میداند تعلق در چه غربال اوفتاد آبشوداع دام هم درگریه میآرد رهایی را
بههرمحفلکهباشیبیتحاشی چشمولبمگشاکه تمکین تخته میخواهد دکان بیحیایی را
ندارد زندگی ننگی چو تشهیر خودآراییبپوش از چشم مردم لکهٔ رنگین قبایی را
طمع در عرض حاجت ذلتی دیگر نمیخواهدگشاد چشمکرد ازکاسه مستغنیگدایی را
به هرجا پرفشان باشد نفر صید جنون داردنشان پوچ بسیار است این تیر هوایی را
طریق امن سرکن وضع بیکاری غنیمتدانکه خار از دور میبوسدکف پاک حنایی را
سجودیمیبرمچونسایهدرهردشتودربیدلجبین برداشت ازدوشم غم بیدست وپایی را