گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۳

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی رانمی‌باشد خبر از شورِ دریا گوشِ ماهی را
نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه‌ها داردزبان با موج می‌جوشد لبِ خاموشِ ماهی را
ز دم‌سردی دوران کم نگردد گرمی دل‌هافسردن‌ مشکل است از آب‌ دریا جوش ماهی را
حریصان را نباشد محنت از حمالی دنیاگرانی‌ کم رسد از بار درهم دوش ماهی را
به جای استخوان از پیکر اینجا تیر می‌‌رویدسراغ عافیت‌ِ کو وضعِ جوشن‌پوشِ ماهی را
غریق وصلم و شوق‌ِ کنار آواره‌ام داردتپیدن ناکجا وسعت دهد آغوش ماهی را
نصیحت‌ کارگر نبود غریقِ عشق را بیدلبه دریا احتیاج در نباشد گوش ماهی را