گنج

غزل شمارهٔ ۱۷۳۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: س۱۱ بیت
کاروان ما نداردگردی از صوت جرسصبح بر دوش شکست رنگ می‌بندد نفس
در ترازویی‌ که صبر عاشقان سنجیده‌اندکوه اگر گردد تحمل نیست همسنگ عدس
آشیان دل پناه هرزه‌گردیهای ماستخانهٔ آیینه دارد جای آرام نفس
در ادبگاه ظهور از منت دونان منالشعله هم‌کاه ضعیفی می‌شود محتاج خس
عافیت خواهی‌، در الفت سواد فقر زنبهر صید خواب فرشی سایه می‌باشد نفس
از هوس با هیچ قانع شو که اینجا عنکبوتمی‌کند صید هما در سایهٔ بال مگس
صبح عیش و شام ‌کلفت توام یکدیگرندشعله و دود آنقدر با هم ندارد پیش و پس
چون امل جوشید از طبعت فنا آماده باشنیست بی‌فال سفر آشفتن موی فرس
گاه کندنها صدا می‌بالد از نقش نگینبی خروشی ‌نیست ‌گر سنگی‌ خورد بر پای ‌کس
می‌روی از خود دمی هم وضع آزادی برآخانه را روشن ‌کن‌، آتش زن به بنیاد هوس
تا توانی صبر کن بیدل در این ‌کلفت‌ سراچون سحر آخر پر پرواز خواهد شد نفس