غزل شمارهٔ ۱۷۳۴
صاحب دل را نزیبد گفتوگو با هیچکسمحرم آیینه چون تمثال باید بینفس
جز ندامت پرتوی از شمع هستی گل نکردنخل ماتم راست اشک از میوههای پیشرس
در بیابانی که مابار خموشی بستهایمبا نگاه چشم حیران میدمد شور جرس
الفت اسباب دل را جوهرآیینه شدآب میگردد نهان آخر ز جوش و خار و خس
ای ندامت آب گردان خاک بنیاد مراتا در این صورت توانم دست شستن از هوس
تیغ استغنای قاتل رنگی از من برنداشتدست خون بسملم در دامن چاک است و بس
نیستگر پرواز سیر بیخودی هم عالمیستاز شکست رنگ پیداکردهام چاک قفس
خاکساری میرسد آخر به داد سرکشیاضطراب موج راساحل بود فریادرس
چون حیا غالب شود غیر از خموشی چاره نیستهرکه باشد چون گهر در آب میدزدد نفس
لذت درد محبت هم تماشاکردنیستدل بهذوقی میخورد خونمکه نتوانگفت بس
کاروان عمر بیدل مقصدش معلوم نیستمیچکد اشک و قیامت میکند شور جرس