غزل شمارهٔ ۱۷۳۲
ای بیخودی بر آینهٔ وهم رنگ ریزیعنی غبار ما به سر نام و ننگ ریز
شور شکستشیشهدر اینبزمقلقل استچندی به جام وهم شراب ترنگ ریز
موقوف گریه نیست بساط بهار عجزخونت نماند برجگر از چهره رنگ ریز
ای جستجو اگر هوس آرمیدنیستما را بجای آبله در پای لنگ ریز
روزی دو در وفاکدهٔ فقر صبر کنبر شیشهخانهٔ هوسی چند سنگ ریز
رنگ ادب نریختی از شرم آب شوگوهر نبستهای چو عرق بیدرنگ ریز
یک دشت وحشت است چمنزار کایناتآیینهٔ خیال ز داغ پلنگ ریز
ای نوبهار، بیهوده نقاش وحشتییک برگ گل زعالم تصویر رنگ ریز
دلهای خلق قابل تأثیر عجز نیستپرواز ناله در پر و بال خدنگ ریز
عمریست امتحانکدهٔ درد الفتیمیارب دل گداختهٔ ما ز سنگ ریز
آرامگاه وحشت رنگند غنچههاخونم بر آستانهٔ دلهای تنگ ریز
مفت است اگر به وهم غنا متهم شویچون تار، ساز آنچه نداری ز چنگ ریز
تا وعدهگاه خنجر نازت کشیدهامخون فسردهایکه چهگویم چه رنگ ریز
غارت سرشتهٔ نگه کافر توایمیاد از غبار ماکن و طرح فرنگ ریز
بیدل مآل هستی موهوم ما فناستاین قطره را همان به دهان نهنگ ریز