غزل شمارهٔ ۱۷۳۱
دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریزآینه صیقل زن و نقش جهان در آب ریز
در تغافلخانهٔ اسباب فرش مخملی استزین تماشا جمع کن مژگان و رنگ خواب ریز
غنچه آزاد است از گلبازی تمثال رنگای حیا آیینهٔ ما هم به این آداب ریز
کم مدار از شمع محفل پاس ناموس وفاآب گرد و بر غبار خاطر احباب ریز
زان ستمگر حسرت جام نگاهی داشتمتا توانی بر سر خاکم شراب ناب ریز
دامنی کز کلفت آزادت کند ازکف مدهچون نوا بر در زن از هر ساز و بر مضراب ریز
فکر هستی سر به جیب انفعالت آب کردگردبادی جوش زن خاکی در این گرداب ریز
سجدهٔ طاق سپهرت نقش جمعیت نبستبعد از این رنگ خمی بیرون این محراب ریز
خشک بر جا ماندهایم ای ابر رحمت همتیخاکی از بنیاد ما بردار و بر سیلاب ریز
عمرها شد صورتم را میکشی بیانفعالای مصور در صدف خشک است رنگت آبریز
نقش هستی بیدل از کلفتطرازان صفاستتا تویی در هرکجایی سایهٔ مهتاب ریز