غزل شمارهٔ ۱۷۲۹
دارم دلی از داغ تمنای تو لبریزچون کاغذ آتش زده غربال شرربیز
چون شمع مپرسید ز سامان بهارمسیلاب بنای خودم از رنگ عرقریز
تحقیق ز صنعتگری وهم مبراستاز هرچه در آیینه نمایند بپرهیز
مرد طلبی از دل معذور حذرکنزآن پیش که لنگت کند از آبله بگریز
بر رنگ ادب تهمت پرواز جنون استیاقوت به آتش ندهد شعلهٔ مهمیز
اخلاص، به اظهار، مکدر مپسندیدچون شکر ز دل زد به زبان شدگلهآمیز
هر خار وگل آیینهٔ تعظیم بهار استای کوفتهٔ خواب گران یک مژه برخیز
از مغتنمات است تماشای دویی همتامحرمخودنیستی باآینهمستیز
بیگانهٔ طور دل بلبل نتوان زیستبر شاخ گلی رو به تکلف قفس آویز
با ساز نفس قطع تعلق چه خیال استتیغی که تو داری به فسونها نشود تیز
بیدل به فغان زین قفست نیست رهاییای خاک به خون خفته غبار دگر انگیز