غزل شمارهٔ ۱۷۱
هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی رانیست جز نالهکشیدن قلم مانی را
پیش از آن کز دم شمشیر تو نم برداردشست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرمبه قفس کردهام امید پرافشانی را
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردیدریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
جاه با بندگی آب رخ دیگر داردعزت افزود ز زنار سلیمانی را
چشمم از جنبش مژگان به شمار نفس استجلوهات برد ازین آینه حیرانی را
دم تیغ تو و خورشید به یک چشمزدنعرصهٔ صبح کند دیدهٔ قربانی را
جمعگشتن دل ما را به تسلی نرسانداز گهر کیست برد شیوهٔ غلتانی را
خلق بر وضع جنون محو نظردوختن استآنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
هر کرا چشم درین بزم گشودند چو شمعدید در نقش کف پا خط پیشانی را
برخط و زلف بتان غره عشقی بیدلحسن فهمیدهای اجزای پریشانی را