غزل شمارهٔ ۱۷۰
فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی رابه غلتانی رساند آب درگوهر روانی را
چوگلدروقت پیری میکشی خمیازهٔحسرتمکن ای غنچه صرف خواب شبهای جوانی را
نباید راستی از چرخ کجرو آرزوکردنمبادا با خدنگیها بدل سازیکمانی را
چه داری از وجود ای ذره غیر ازوهم پروازیعدم باش و غنیمتدار خورشید آشیانی را
غرور و فتنهها در سر سجود و عافیت در برزمین تا میتوانی بود مپسند آسمانی را
شد از موج نفس روشنکه بهرکشت آمالتز مو باریکتر آبیست جوی زندگانی را
لب زخمم به موج خون نمیدانم چه میگویدمگرتیغ تو دریابد زبان بیزبانی را
سبکروحی چو رنگ عاشقان دارد غبار منهمهگر زر شوم بر خویش نپسندمگرانی را
چمنپرداز دیدرم ز حیرت چشم آن دارمکه چون طاووس در آیینهگیرم پرفشانی را
به مضمونکتاب عافیت تا وارسی بیدلبه رنگ سایه روشنکن سواد ناتوانی را