غزل شمارهٔ ۱۶۷۵
چشم واکردم به خویش، اما ز آغوش شرارغوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار
شد نظرواکردنی، خواب فراموش شرارلغزش پای نگاهی داشت، مدهوش شرار
فرصت هستی، گشاد و بست چشمی بیش نیستاین شبستان روشن است از شمع خاموش شرار
با همه کمفرصتی، دیگ املها پختهایمبرق هوشی کو؟ که برداربم سرپوش شرار
نیست صبح هستی ما تهمتآلود نفسدود نتواند شدن خط بناگوش شرار
کسوت دیگر ندارد خجلت عریانتنیمیدهد پوشیدن چشم از بر و دوش شرار
داغ نیرنگم که در اندیشهٔ رمز فنا،منتظر من بودم و گفتند در گوش شرار
یک دل اینجا غافل از شوق تو نتوان یافتنسنگ هم دارد همان خمخانهٔ جوش شرار
ساقی این محفل عبرت، ز بس کمفرصتیستمیکشد ساغر ز رنگ رفته، مدهوش شرار
کو دماغ الفتی با این و آن پرداختنکز دماغ خویش لبریزم چو آغوش شرار
نیست آسان، از طلسم خویش بیرون آمدنبیدل اینجا محمل سنگ است بر دوش شرار