غزل شمارهٔ ۱۶۷۴
تا کی خیال هستی موهوم؟ سر برآرعنقایی ای حباب! از این بیضه پر برآر
حیف از دلی که رنج فسون نفس کشداز قید رشتهای که نداری، گهر برآر
جهدی، که شعلهات نکِشد ننگ اخگریخاکستری برون ده و رخت سفر برآر
دل جمع کن ز آمد و رفت خیال پوچبر روی خلق، از مژهٔ بسته در برآر
سامان دهر نیست حریف قناعتتاین بحر را به قدر لب خشک، تر برآر
سیماب رو در آتش و روغن در آب باشخود را ز جرگهٔ بد و نیک، اینقدَر برآر
پشت دوتا تدارک او، بار سرکشیستتیغ آن زمان که ریخت دم از هم به سر برآر
آهی به لب رسان، که نیفسردهای هنوززان بیشتر که سنگ برآری، شرر برآر
سامان تازهروییات از شمع نیست کمخار شکسته را ز قدم، گل به سر برآر
فکر شکست چینی دل، مفت جهد گیرموییست در خمیر تو ای بیخبر! برآر
در خون نشسته است غبار شهید عشقای خاک تشنه مرده! زبان دگر برآر
بیدل، نفس به یاد خدنگت گرفته استتا زندگی است، خون خور و تیر از جگر برآر