غزل شمارهٔ ۱۶۵۹
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگرچو اخگرم عرق چهره بود خاکستر
سراغ صبح مهیای ساز گم شدنستنمودهاند مرا در شکست رنگ اثر
سبکروان فنا با نفس نمیسازندز دود ریشه ندارند دانههای شرر
کمال سوختگان پیچ و تاب نومیدیستفتیله آینهٔ داغ را بود جوهر
به محفلیکه نگاهش تغافلآلودستبه گرد حلقهٔ ماتم تپد خط ساغر
به وصف صبح بناگوش او چه پردازدز رشته است نفس خشک در دل گوهر
مناز بر هنر ای سادهدل که آینههاز دست جوهر خود خاک کردهاند به سر
فروغ محفل بیآبروی عمر هواستبه جز نفس نتوان رفتن از بساط سحر
تپش کدورتم از طبع منفعل نرودنمیرود به فشردن غبار دامن تر
خروش اهل حیا پردهدار خاموشیستصدای کاسهٔ چشم است پیچ و تاب نظر
گرفتم آنکه به خود وارسی چه خواهی دیدچو عکس بر در آیینه احتیاج مبر
به سلک نظم رسید آبروی ما بیدلگهر به رشته کشیدیم از خط مسطر