گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵۸

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ر۱۲ بیت
سعی نفس‌ کفیل ‌توست زحمت جستجو مبرربشه دواندنش بس‌ست پای رسیدن ثمر
درخط مرکز وفا ننگ بلند و پست نیستسر به طواف پا بریم‌ گر نرسد قدم به سر
داغ فسون هستی‌ام معنی دل ز ما مپرسآینه را نفس زدن برد به عالم دگر
شرکت انفعال خلق جوهر نشئهٔ حیاستبر نم جبهه‌ام فزود دامن هرکه‌گشت تر
عمرگذشت و می‌کشد ساز ادب ترانه‌امناله‌ای از میان او یک دو عدم به پرده‌تر
دل به ادبگه وفا داشت سراغ مدعاشاهد پردهٔ حیا گفت همان برون در
درخور عرض راز دل بخیه‌گشاست زخم لبتا ندرند پرده‌ات پردهٔ هیچکس مدر
طور ز آه بیدلی سینه به برق داد و سوختعشق گر این پیام اوست وای به حال نامه‌بر
آینه زنگ خورد و رفت‌ صیقل‌ ما چه ممکن استاز شب ما سلام گوی شام تو گر شود سحر
عجز به سر نمی‌کشد غیر کدورت از صفاسیر پری ز سنگ کن بی‌نفس است شیشه‌گر
طاقت یک جهان طلب در دل بی‌دماغ سوختراه هزار موج زد آبله‌پایی‌گهر
بیدل اگر نشسته‌ایم راه هوس نبسته‌ایمدامن ماست زیر سنگ نی سر ما به زیر پر