گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۵۳

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: ر۱۱ بیت
چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بی‌حس بی‌خبرز پری پیامی اگر بری به دکان شیشه‌گران مبر
در اعتباری اگر زنی مگذر ز ساز فروتنیکه به‌کام حاصل مدعا به تلاش ریشه رسد ثمر
به وداع قافلهٔ هوس‌، دل جمع ناقه‌کش تو بسنگذشته محمل موج‌کس‌، ز محیط جز به پل‌گهر
نگهی ‌که در چمن ادب‌، هوس انتظار چه عبرتیچو سحر ز چاک دل آب ده‌، به‌ گلی ‌که خنده زند به سر
چو سرشک تا نکشی تری‌، مگذر ز جادهٔ خودسریستم است رنج قدم بری به خرام آبله درنظر
به‌شمار عیب‌گذشتگان‌، مگشا ز هم لب تر زباناگر از حیا نگذشته‌ای به فسانه پردهٔ ‌کَس مَدر
سر و برگ فرصت ‌آگهی همه سوخت غفلت‌ گفتگوچو چراغ انجمن نفس به فسانه شد شب ما سحر
غم بی‌تمیزی عافیت نشود ندامت هوش‌ کسبه چه سنگ‌ کوبم از آرزو سر ناکشیده به زبر پر
هوس حلاوت این چمن نسزد به جبهه‌ گره زدنبه هوا چه خط ‌که نمی‌کشد تری از طبیعت نیشکر
نرسید دامن همتی به تظلم غم بیکسیزده‌ایم دست بریده‌ای به زمین چو بهلهٔ بی‌کمر
به صفی‌که تیغ اشارتش‌کند امتحان جفاکشانفکند جنون‌گذشتگی سربیدل از همه پیشتر