غزل شمارهٔ ۱۶۵۲
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظریافتم در حلقهگشتن حلقهٔ چشم دگر
از هجوم حیرتم راه تپیدن وانشدپیکرم سر تا قدم اشکیست در چشمگهر
رفت آن سامانکه در هر چشم سیلی داشتماین زمانم آب باید شد به یاد چشم تر
چون سپند آخر نمیدانم کجا خواهم رسیدمیروم از خود به دوش نالههای خود اثر
معنی دل در خم و پیچ امل گم کردهامیک گره تا کی به چندین رشته باشد جلوهگر
بسکه سامان بهار عیش امکان وحشت استمیزند گل از نفس چون صبح دامن بر کمر
شبنمی در کار دارد گلشن عرض قبولجز خجالت هرچه آنجا میتوان بردن مبر
جوهر اصلی ندامت میکشد از اعتباررو به ناخن میکند چون سکه پیدا کرد زر
لب گشودنهای ظالم بی غبار کینه نیستمیشمارد عقدههای سنگ پرواز شرر
عافیت مخمور شد تا ساغر جرأت زدیمآشیان خمیازه گشت از دستگاه بال و پر
دود سودای تنزه از دماغ خود برآرگر پری خواهی تماشاکن دکان شیشهگر
در دکان وهم و ظن بیدل قماش غیر نیستخودفروشیهاست آنجا غیر ما از ما مخر