غزل شمارهٔ ۱۶۵
گه ازموی میان شهرت دهد نازک خیالی راگهی از چین ابرو سکته خواند بیتعالی را
زبان حال خط دارد حدیث شکر لعلشازینطوطی توانآموختن شیرینمقالی را
ز نیرنگ حجابش غافلم لیک اینقدر دانمکهبرق جلوه خواهد ساختفانوس خیالی را
نسیم دامن اوگر وزد گاه خرامیدنسحر بیپردهگردد غنچهٔ تصویر قالی را
خیالی از دهان او نشانم میدهد اماهمان حکم عدم باشد اثرهای خیالی را
بههر نظاره حسنش شوخی رنگ دگرداردتصور چون توانکردن جمال بیمثالی را
دل از خود میرود بگذارتا مست فغان باشدجرس آخر به منزل میکندکم هرزه نالی را
قناعت پیشهای هشدارکاین حرص غنادشمنکمینگاه هوسها کرده وضع بیسؤالی را
حباب باد پیمای تو وهمی در قفس داردتوشمع هستی اندیشیدهایفانوس خالی را
همهگر عکس آفاق است در آیینه جا داردبنازم دستگاه عالم بیانفعالی را
نیابی غیر شک از پردههای چشم ما بیدلحریر ما به دل دارد هوای برشکالی را