غزل شمارهٔ ۱۶۴۰
ای بیخردان طور تعین نگزینیدبا سجده بسازید که اجزای زمینید
درکارگه شیوه تسلیم، عروجیستچندانکه نشان کف پایید جبینید
اینجا طرب وهم اقامت چه جنون استدر خانه نیرنگ حنابندی زینید
امروز پی نام و نشان چند دویدنفردا که گذشتید نه آنید نه اینید
اندیشهٔ هستی کلف همت مردستدامن ز غباری که نداربد بچینید
چون شمع هوس سر به هوا چند فرازیدگاهی زتکلف ته پا نیز ببینید
زین نسبت دوری که به هستیست عدم راکم نیستکه چون ذره به خورشید قرینید
در عالم تجرید چه فرصت شمریهاستتا صبح قیامت نفس باز پسینید
رفتید و نکردید تماشای گذشتنای کامن دمی چند به یکجا بنشینید
هرچند نفس ساز کند صور قیامتدر حوصلههای مگس و پشه طنینید
عنقا چه نشان میدهد از شهرت موهومچشمی بگشایید که نام چه نگینید
تمثال غبار من و مایید چو بیدلصد سال گر آیینه زدایید همینید