غزل شمارهٔ ۱۶۳۸
گر آرزوی رستن از این دامگهکنیدآرایش بساط پر و بال تهکنید
چندان دماغ جهد ندارد شکست رنگاز دست سوده نقش دو عالم تبهکنید
آزاده است نور دل از اقتباس غیرقطع نظر ز منت خورشد و مه کنید
کمفرصتی خجالت سعیکروفر استاز حرص عذرخواهی تخت وکله کنید
شب پردهدار صبح قیامت نمیشودموی سپید چند به صنعت سیهکنید
پیش از اجل تهیهٔ مردن کمال ماستآن بهکه فکربیگه خود را پگهکنید
زبن پارسایییکه سر و برگ خجلت استطاعتکجاست،کاش دو روزیگنهکنید
گر خامشی چراغ فروزد در این بساطچون شخص سرمه خورده نفس را نگهکنید
دیر و حرم به سیر گریبان نمیرسددر عالمیکه بار هوس نیست رهکنید
شایستهٔ قبول عدم عرض نیستیسترویی که نیست جانب آن بارگه کنید
ناقدردان ذرّه ز خورشید عافلستبیدلگداست، شرمی از آن پادشه کنید